خب نکته ای که همتون ازش خبر دارید یا شایدم ندارید اینه که سورنا جدیدا به طرز فجیعی درسخون شده و ول کن این درس و کتاب هم نیست ! در نتیجه حاضر نیست یه تک پا بیاد نت و این یوزر پس وبلاگ قبلی رو درست کنه . از اونجا که الله مع الصابرین ما مدتی مدید صبر کردیم تا بلکه ایشون قدم رنجه کنن و تشریف بیارن این وبلاگ رو رو به راه کنن ، ولی از اونجا که نیومدن شخص شخیص بنده به این نتیجه رسید اصلا بیخیال وبلاگ قبلیه بشه و یه وبلاگ جدید بزنه . از اونجا هم که عصر پیشرفت و ایناس ، بیخیال بلاگفا شدیم و تصمیم گرفتیم بلاگ اسکای رو یه تست بکنیم و اینگونه شد که ما سر از اینجا در آوردیم .
در ابتدا تصمیم داشتم کلیه متن هایی که اونجا نوشته شد رو به این وبلاگ منتقل کنم که با توجه به ضیغ ( فک کنم املای درستش همین باشه ) وقت منصرف شدم و تصمیم گرفتم قضیه رو به بعد موکول کنم و برم سر اصل مطلب !
میتینگ تهران گردی ( تاریخشو یادم نیست ! )
افراد حاضر : آرمینا ، مهرناز ، مریم ، تینا ، سارا
مسعود ، حسین ، کمیل ، علیرضا ، سورنا ، آرش ، مهرداد ، سینا
عرضم به حضورتون که میتینگ گرچه دو هفته در دست ساخت و برنامه ریزی بود ولی تا لحظات آخر مشخص نبود که بالاخره کجا قراره باشه . یکی میگفت اکباتان ، یکی میگفت پارک ساعی یکی میگفت اصلا مگه میتینگه !؟ 
بالاخره روز قبلش یعنی روز پنجشنبه ، با همکاری دوستان میتینگ رو انداختیم پارک ساعی ، ساعت یک .
با مهرناز ساعت دوازده و ربع سید خندان قرار گذاشته بودم که به دلیل وقت شناسی هردو ، راس ساعت از سید خندان به راه افتادیم و ساعت دوازده و خورده ای به وقت دقیق (!) پارک بودیم .
گوشی بنده زنگ خورد ، مریم بود : آرمین کجایید ؟
_ : من و مهرناز پارکیم شما کجایید ؟
_ : من و سارا هم پارکیم !
_ : خب خسته نباشید ، کجای پارکید ؟
_ : دم خانه کودک !!
_ : خجالت بکش جفتتون اندازه ننجون ِ من سن دارید ؛ دم خانه کودک چیکار میکنید ؟! بیاید پیش ما !
_ : شماها کجایید حالا ؟
_ : کنار زمین بازی ! :D
من و مهرناز کنار زمین بازی نشسته بودیم که متوجه عبور یه دختره با کوله پشتی از کنارمون شدیم .
من : مهرناز چقدر شبیه تیناس !
دختره انگار نه انگار ، حالت در رفتن داشت ، من در حالی که از جام نیم خیز میشدم گفتم : بدو بدو ، خود تیناس !
خلاصه بعد از یک تعقیب و گریز پر هیجان تونستیم تینا رو بگیریم ، بعد از مدتی سارا و مریم هم به ما پیوستند . افکار شومی مبنی بر برگذاری میتینگ دخترونه و پیچوندن بقیه ملت داشتیم که متاسفانه با حضور نا به هنگام حسین و مسعود نیمه تمام موند ! :D
ما از حسین قول یک بستنی رو به مناسبت روز دختر گرفتیم ولی تا آخر میتینگ بستنی که سهله ، یه لیوان آب خنک هم دستمون نداد ، عوضش مارو به یه تهران گردی مفصل دعوت کرد !
زنگ زدم ببینم سورنا اینا کجان ، نکته کیوت این که من به گوشی سورنا زنگ زدم ، علیرضا برداشت !
_ : سلام چطوری !؟ کجایید !؟
_ : ما ... سورنا حمومه ، الان میایم ! :D
_: خفه شید ! بجنبید دیگه یه ایل رو علاف کردید !
تماس بعدی با کمیل
_ : سلام چطوری کجایی؟
_ : من یه ده ... بیست دیقه دیگه اونجام .
_ : اوکی !
تماس بعدی دوباره با گوشی سورنا
_ : سورن بمیری ، کجایید؟
_ : دارم موهامو سشوار میکشم
_ : مرض بگیری ...
همین لحظه یک درگیری آن سوی خط به وجود میاد و علیرضا گوشیو میگیره : الو !
_ : درد ! کجایید ؟
_ : آریا شهریم
صدای سورنا از اونور تر : چی چی رو آریاشهریم دارم موهامو سشوار میکشم ، خوشگل شد !؟ :D
بنده :
دعا کنید دستم بهتون نرسه !
ما حرکت کردیم به سمت قفس جک و جونورا که در یک اقدام هماهنگ علیرضا به گوشی من و کمیل به گوشی مسعود زنگ زد .
علیرضا : سلام کجا...ا ا ... گوشی...
و گوشی قطع میشه !
مسعود : کمیلم حالش بده ها ، میگه علیرضا اینا اومدن ... اوه دیدمشون خدافظ ! :D
به هر جهت ما در حرکت بودیم که یکی از اراذل زنگ زد به گوشی من : کجایید ؟
_ : داریم میریم سمت قفس خرگوشا
_ : باب بیاید دم زمین بازی
_ : یه گله آدم پاشیم بیایم دم زمین بازی ؟ شما پاشید بیاید خب !
_ : ببینم چند نفرید ؟
_ : هفت نفر
_ : امم...جدی ؟ کیا هستن ؟
بعد از اسم بردن کمیل گفت : به حسین بگو عقلتو دادی دست بچه !؟ :D
و چون ما زورمون بیشتر بود ملت رو مجبور کردیم به سمت قفس خرگوش و اینا بیان . اونجا دو سه سری ملت سوتی فجیع دادن ، از جمله این که دکتر پرهیزکار بالای حوضچه لاکپشتا گفت : ا قورباغه ها رو ! :D
و این که علیرضا سنگ آورده بود و داشت تست میکرد ببینه این بدبختا زنده ن یا نه ، در نهایت به این نتیجه رسید که یکیشون مرده ! :
D
در همین میونه آرش هم به ما پیوست .
در ادامه حرکت به سمت انتهای پارک و خروج از اون حسین گفت که مهرداد در آستانه پیوستن به ماست . ما در حال حدس زدن بودیم که مهرداد کدوم یک از افراد حاضر در پارکه که با پیدا شدن سر و کله ش مجهول معادله حل و پیرمردی که داشت با نوه ش بازی میکرد از خفت شدن نجات پیدا کرد ! :D
ما رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به پله های انتهای پارک رسیدیم . اگر بگم کمیل ، علیرضا و سورنا وقتی پله ها رو دیدن داشت گریه شون میگرفت اغراق نکردم ! خلاصه این که ما بسم الله گفتیم و شروع کردیم به بالا رفتن از پله ها . دوستان در حال آموزش دادن نحوه بالا رفتن از پله ها بودن که چون وجهه خوبی نداره نمیگم و اینا ! :D
به این نتیجه رسیدیم که سورنا ، علیرضا ، کمیل و من به ترتیب رده های اول تا چهارم رو در راستای کندی کسب کردیم و از مسعود به عنوان ورزشکارترین فرد حاضر تقدیر و تشکر به عمل اومد ! :D
در حین بالا رفتن :
من : ببینید مسعود چه تیز داره میره بالا ، از اثرات کوه رفتنه ها !
کمیل : مسعود تو اصلا حس میکنی داریم میریم بالا ؟
مسعود با یه لبخند ملیح به بالا رفتن ادامه میده .
کمی بعد تر ، همگی موفق به فتج پله ها شدیم الا سورنا ، من و مسعود داشتیم تشویقش میکردیم سه پله باقیمونده رو بیاد بالا
من : تو میتونی سورن ، تو میتونی !
سورنا با یه نگاه دردمند و خسته یه پله رو طی میکنه
مسعود : سورنا دوتا دیگه مونده !
سورنا با رنج و عذاب پله یکی مونده به آخرو میاد بالا
من : یالا فقط یکی مونده !
و سورنا پله آخر رو طی میکنه و روی زمین ولو میشه ! :D
آغاز تهران گردی :
_ : خب آقا کجا میخوایم بریم ؟
حسین : حرکت کنیم به سمت یه فست فودی چیزی تو ولیعصر .
همگی احمقانه ترین حرکت ممکن رو انجام داده و لیدری تیم رو به حسین سپردیم ، ای لال شیم هممون با این لیدر انتخاب کردنمون ! :D
خلاصه حرکت کردیم ، در همین حین سینا زنگ زد : سلام کجایید ؟
_ : داریم به سمت ولیعصر میریم
سینا : خب کجا !؟
من دیدم الانه که سینا جوش بیاره گوشی رو دادم به مهرناز تا آدرس بده ، خلاصه ما بندگان از همه جا بی خبر شروع به حرکت کردیم . از این که تینا چند تا سوتی فاجعه داد و علیرضا کلی مسخره ش کرد که بگذریم ، از این که یه عکس دسته جمعی باحال گرفتیم که تو آواتورمون هست و از این که ملت بادکنک خریدن و بادکنک اول توسط من و بادکنک دوم توسط شمشاد ها شهید شد ، از این که واسه ملت زیر پایی گرفتم و هیچکدوم نتونستن واسه من زیر پایی بگیرن و بقیه حواشی که بگذریم ، سینا بالاخره به ما ملحق شد و ما به سمت فست فود توهمی حسین حرکت کردیم ! :D
کمی که گذشت احساس کردم منطقه داره آشنا میشه ، علیرضا هم در این حس با من موافق بود ، نتیجتا ما فهمیدیم از پارک ساعی داریم به سهروردی و اینا نزدیک میشیم .
من : حسین داریم کجا میریم ؟
حسین : دو قدم دیگه یه فست فوده
علیرضا : چی میگی ؟ تو الان با دو نفر طرفی که اینجا رو مث کف دستشون میشناسن . نزدیک ترین فست فود آپاچیه .
مهرناز : آپاچی !؟ اووووووه ! اون که تو نیلوفره !
من : مهرناز جون تا اینجاشو که پیاده اومدی ، از اینجا تا نیلوفرم راهی نیست .
خلاصه این که ضمن صلوات دادن جمیع دوستان * ما به سمت نیلوفر حرکت کردیم . همین لحظه متوجه شدیم مهرناز ، مریم و باقی خواهران حاضر در میتینگ دیگه کشش ندارن ، نتیجه گرفتیم دخترا سوار ماشین شن و پسرا همچنان به صحرا نوردیشون ادامه بدن .
داخل ماشین :
من : آپاچی . میشناسیدش دیگه ؟
راننده : بله .
یه لحظه سارا گفت : کجا داریم میریم ؟
ما متوجه شدیم یارو داره مارو میپیچونه !
من : آقا کجا دارید میرید ؟
راننده : مگه آپاچی تو صدر رو نمیگید !!!؟
ما : 
بالاخره با وجود این که ما سواره بودیم و آقایون پیاده ، همزمان رسیدیم دم آپاچی . با بدبختی و چسبوندن شصت تا میز به همدیگه تونستیم یک فضای گرم و صمیمی ایجاد کنیم . در حین انتظار و بعد از اون صرف ناهار صحبت های مختلفی رد و بدل شد . ما داشتیم با هم صحبت میکردیم که من دیدم چشمای سینا که جلوی من نشسته بود گرد شده و داره به یه چیزی ( یا کسی ) نگاه میکنه . بعد متوجه شدم میز در سکوت کامله . به اون سر میز نگاه کردم و چشمتون روز بد نبینه ، کمیل خان دقیقا نصف ساندویچ رو بلعید ! اونوقت رفقای من به من میگن تو سیستم مکش داری ! من موندم تو اون دهن چطوری جا شد نصف ساندویچ ! بعد از پنج دیقه نه از تاک نشان مانده بود نه از تاک نشان ! :D
بعد تصمیم گرفتیم به سمت هات چاکلت بریم . خودمونو کشتیم تا هات چاکلت ها آماده شد و ما به سمت نمایشگاه کامپیوتر حرکت کردیم .
یک صحنه کمدی :
تینا : آرمینا جلوی من وایسا روسریمو درست کنم
من در حالی که جلوی تینا وایسادم : الان تو ابعاد منو چقدر تخمین زدی که فک کردی پشت و جلو و همه جا رو میپوشونم ؟
تینا : همه جا رو نمیخوام که ، بچه های خودمون نبینن !
من : :-o
بالاخره ما به نمایشگاه رسیدیم که اونجا شیشصد بار با هفتصد نفر خدافظی کردیم ولی تنها کسی که به اراده ش خللی وارد نشد و با وجود بحث های گسترده رفت آرش بود ! :D
به قول خودش : همیشه همه میخوان برن و هیشکی نمیره ، همیشه همه میخوان یه میتینگو بیان و هیچکس نمیاد ، همیشه هیشکی نمیخواد بیاد و همه میان ! :D
اگر بگم ما از این در رفتیم و از اون در اومدیم بیرون اغراق نکردم . دقیقا همین بود ! فقط مرض داشتیم که یه چرخ تو نمایشگاه بزنیم که بگیم ما نمایشگاه رفتیم ( لازم به ذکره که بنده بار دومم بود که تو نمایشگاه علاف میشدم ! ) . خلاصه این که هوا تاریک شده بود و اینا و پسران غیور حاضر در میتینگ به این نتیجه رسیدن که هرکسی یکی از دخترا رو برسونه که هوا تاریکه و خطرناکه و ممکنه لولو مارو بخوره ! نکته طنز قضیه اینجا بود که من از دم ورودی مترو داخل نمایشگاه تنها حرکت کردم که برم . حدودا ده متر فاصله گرفته بودم که دیدم صدایی تو مایه های صدای کشاورزان زحمت کش سر زمین میاد : آرمینا هــــــــــــی...وایسا ! :D
گله به من رسیدن و من منتظر توضیح بودم که یکی گفت : خوب نیست تنها بری و از اینجور چیزا ! بعد گله لطف کرد تا اونور خیابون منو اسکورت کرد ، بله حق دارن ، ممکن بود از اینور خیابون تا اونورش یه بلایی سرم بیاد ! :D
در نهایت پس از بحث و مشاجره که نزدیک بود کار به کتک کاری و درگیری فیزیکی هم بکشه ، قرار شد علیرضا تینا رو ، کمیل مریم رو و سینا و مسعود هم من و مهرناز رو اسکورت کنن ! :D
کل میتینگ یه طرف ، این نصف مسیری که با سینا و مهرناز و مسعود طی کردیم یه طرف ! انقد گفتیم و خندیدیم که حتی یادم نمیاد به چیا خندیدیم !
در نهایت به عنوان حسن ختام لازم به ذکره که هنگام رسیدن به سر چهارراه ، با سینا دست دادم که محکم دستمو فشار داد .
من : دستم درد گرفت !
مسعود : تو مگه والیبال بازی نمیکنی ؟ چطوری توپو میزنی پس !؟
سینا یه حرکتی اوا به دستش داد و گفت : اینطوری ... برو توپ بلا ! :D
لازمه از همه دوستانی که حضور پیدا کردند تشکر کنم ، از حسین عزیز که به کاهش ده کیلوگرم از وزن ما کمک خاصی کرد ، تینا که مایه انبساط خاطر ما شد ، مهرناز که واقعا جای تشکر داره ، مریم که با اومدنش واقعا خوشحالمون کرد ، آرش که انگار با ما نبود اصلا ، کمیل و علیرضا که دوباره پت و مت رو به مرحله ظهور رسوندن ، سورنا که نصف مسیر رو تقریبا خزید ، سینا که معلوم شد نصفش زیر زمینه ، مسعود که ورزشکاریش رو به رخ هممون کشید ، سارا که لطف کرد و اومد و مهردادم که اصلا ندیدیمش البته ! :D
در انتظار نفر بعد !
* = اشاره دارد به این که فحش بچه صلواته ! :D
